اختصاصی سرو: اگرچه دموکراسی نیز در برخی جاها با فساد همراه می شود اما فساد استبداد ناشی از ابزار و وسایلی است که به کار می گیرد تا به هدفی نایل آید. ابزار خشن، زشت و غیر اخلاقی، هدف را هم به نابودی می کشاند. بدون تردید وسایل استبداد در هدف تاثیر می گذارند و مسیر آن را تغییر می دهند. این مسئله موجب می شود که بگوییم انسان باید فکر آینده را همواره در سر داشته باشد تا در آینده نرنجد و کامش تلخ نشود که چرا بی هنران بر سر کار آمدند و جای هنرمندان را گرفتند.
اگر محمود احمدی نژاد با رای بالا انتخاب شود حاصل آرایی است که از شهرهای کوچک و روستاها به دست آورده است. اگر این اتفاق افتاد نباید شوکه شویم و دچار سرخوردگی شویم. باید به سعی و کوشش ادامه داد. آگاهی رساندن به توده ها به طور سنتی یکی از وظایف اصلی روشنفکران است. روشنفکر با متخصص تفاوت دارد. روشنفکر کسی است که دانش و تخصص را قابل فهم و تبلیغ می کند. او می تواند کسی مثل ولتر باشد و یا یک روزنامه نگار
ما جهان سومی هستیم، فرهنگمان از قافله عقب افتاده است، استادانمان کتاب نمی خوانند و وقتی از واژه فارغ التحصیل استفاده می کنیم، به واقع می پنداریم که از تحصیل فارغ شده ایم و دلیلی برای خواندن وجود ندارد.
این مسئله آینده ماست و اگر قرار است به جامعه مان نگاهی خریدارانه داشته باشیم، باید به مظاهر فساد و انحطاط توجه کنیم. یکی از مظاهر فساد و حقارت که از بالا به پایین منتقل می شود، بحث ابتذال زبان است. این یکی از پیامدهایی است که ما نیز دچارش هستیم. شاید اگر روزی دموکراتیک شویم، این زبان هم درست شود. به عنوان یک فرد دیده ایم که همه جا در ادارات و سازمان ها ما را با ضمیر "تو" و افعالی چون "برو"، "بشین"، "فردا بیا" و... خطاب می کنند. گویی بساط دوم شخص جمع تقریبا جمع شده و همه، ما را با صیغه مفرد صدا می کنند. کسی که ما را با این لحن و دیگران را نیز از طریق تریبون ها با همین لحن خطاب می کند، به زبان عامه حرف می زند. این زبان، زبان مردم است و گویای ادبیات رایج در جامعه.
اما ما چه باید بکنیم؟ اگر بخواهیم به سمت دموکراسی و فرهنگ دموکراتیک پیش برویم، این ارزش ها و هنجارها و زبان هم وجود دارد.
فارغ از بحث کیفیت تحصیلی، امروز میلیون ها دانشجو و فارغ التحصیل داریم. ولی می خواهم بگویم که اگر آنها انتخاب درستی نکردند نباید دلتنگ شویم. اگر محمود احمدی نژاد با رای بالا انتخاب شود حاصل آرایی است که از شهرهای کوچک و روستاها به دست آورده است. اگر این اتفاق افتاد نباید شوکه شویم و دچار سرخوردگی شویم. باید به سعی و کوشش ادامه داد. آگاهی رساندن به توده ها به طور سنتی یکی از وظایف اصلی روشنفکران است. روشنفکر با متخصص تفاوت دارد. روشنفکر کسی است که دانش و تخصص را قابل فهم و تبلیغ می کند. او می تواند کسی مثل ولتر باشد و یا یک روزنامه نگار. به هر حال آگاهی رسانی و قابل فهم کردن دانش از وظایف روشنفکران است. ما باید روشنفکران بیشتری با قدرت بیان و زبان مردم فهم داشته باشیم. البته این را فراموش نکنید که در نظام های بسته و قائل به فضای تک صدایی، روشنفکران نیز اغلب فاسد می شوند و رسالت شان را فراموش می کنند.
از سوی دیگر هر حکومتی این وظیفه را در خود می بیند که جامعه را هدایت کند و از آنجا که اولین وظایف حکومت ها تربیت ماست، نتیجه اش چیزی می شود که در جامعه مشاهده می کنیم.
مثالی را در جهت عکس این اتفاق ذکر می کنم. چند دهه پیش در یکی از ایالات جنوبی آمریکا که تبعیض نژادی شدیدی در آن حاکم بود، بحث بر سر آن بود که باید مدارس سفیدپوست ها را از مدارس سیاه پوست ها جدا کرد. آنها مدعی بودند که در این تفکیک، تبعیضی قائل نمی شوند؛ یعنی امکانات را به طور مساوی بین مدارس تقسیم می کنند و تنها کاری که انجام می دهند این است که سفید ها و سیاه ها را از هم جدا می کنند. در این میان کسی شکایت کرد و گفت که قانون اساسی، این گونه تبعیض ها را ممنوع اعلام کرده و من دوست دارم که بچه سیاه پوستم به یکی از مدارس سفیدها برود. کار او به شکایت کشیده شد و دادگاه ماجرا را به دیوان عالی کشور واگذار کرد. (گستره وظیفه دیوان عالی آمریکا این است که اعلام کند اعمال و رفتارهای مورد شکایت با قانون اساسی انطباق دارد یا خیر. درواقع کلیه دعواهایی که به دیوان عالی ارجاع می شود در این چارچوب – یعنی انطباق آن موارد با قانون اساسی – ارزیابی می شود. احکام این دیوان در آمریکا عین قانون است و می توان در دادگاه به آن استناد کرد. وکیل دادگستری شدن در آمریکا هم به همین خاطر مشکل است که باید تمام این احکام را بدانند) در اینجا به نقش آن شهروند و وظیفه و اختیاراتش که گله و شکایت به دادگاه برد توجه کنید. سرانجام دیوان عالی کشور آمریکا آن پرونده را که اهمیتی فراوان یافته بود، بررسی کرد و رای داد که آنچه شهروند آمریکایی می گوید درست است و تفکیک مدارس، یک عمل تبعیض آمیز محسوب می شود. این ماجرا در سال 1954 رخ داد. بد نیست بدانید که چون دیوان عالی این حکم را صادر کرده بود، ماموران فدرال می بایست هر روز صبح آن کودک را به مدرسه می بردند و منتظر می ماندند تا درس او تمام شود و او را به منزل برگردانند. این قضیه ادامه پیدا کرد تا اینکه مسئله جا افتاد و نهادینه شد و ماموران نیز از ماموریت روزانه بازگشتند.
نکته اینجاست که این نوع آموزش و نهادینه سازی، یک نوع تربیت است که به صورت ساختاری، شهروندی و حقوقی پیش می رود. در مقابل این تربیت، شکل تربیتی ارتشی هم وجود دارد که می گوید "چرایی در کار نیست و همین است که هست. باید بپذیرید"
ارجاع دیگری می کنم این بار به انتخاب باراک اوباما برای ریاست جمهوری امریکا و نطقی که او در جشن پیروزی اش ایراد کرد و خود را با سه نام باراک حسین اوباما معرفی کرد و گفت: "من توانسته ام با این نام رئیس جمهور شوم."
باید بپذیریم که جامعه از دینامیسم برخوردار است و ثابت نیست. زبان و نگرش و اخلاقیات جامعه روز به روز تغییر می کند و ما باید زمینه مطلوبی فراهم بیاوریم تا تغییرات به سمت متناسب پیش برود. هر کسی که در طول تاریخ پنداشته است "همین که حالا هست فقط وجود دارد و جز این نخواهد بود" اشتباره بزرگی مرتکب شده است. این عیب تمام آرمانشهرها و ناکجاآبادهاست. و به این دلیل است که آزادی اهمیت و اولویت دارد چرا که در اندیشه آزادی به تغییر قائل هستیم و خودمان را هم تغییر می دهیم.
*ایراد شده در دفتر مجله بخارا – 27 فروردین 88
